بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

277

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

زبان گوشتىست نرم و سفيد غشاى در وى پوشيده رگهاى بسيار وريدى و شريانى در گوشت او پراگنده گشته شرح نمودن آن طولى چون آن رگهاى باشد و اندر اصل وى قطعه گوشت و غذاى مخلوق‌ست جهت اهتكاك « 1 » لعاب يا مطعوم مختلط گردد و ممد سهولت بمضغ و ادراك طعم شود و اندر غشاى وى نصيبى تمام از عصب حس آميخته بود و حس ذوق كه آن را قوت ذائقه گويند بدان قائم باشد و گوشت زبان دو شاخ بود همچو زبان مار ليكن بسبب آنكه هر دو اندر يك غشاست هر دو يكباره بماند و غشاهاى آن نيز از ميان دو شاخ واقعست ليكن بهم پيوسته است جهت حكمت حسن تكلم و نشان در ترى در ميان او پيداست و منفعت زبان جهت سخن گفتن ذوق طعم مطعومات و نيكى اكل و شرب كه مناط « 2 » قوت حيات آنست ظاهرست و امّا كام كه آن را حنك گويند گوشتى بود صفاقى توى بر روى استخوان پهن گسترده شده و بران استوار گشته تا شيب لهات مخفى نماند كه چون تميز آدمى از اكثر حيوانات بسخن گفتن‌ست و اكثر امور معاش و معاد در ضمن تكلم مندرج‌ست به جهت تتميم اين چندين عضو مخلوق گشت و مخرج هر حرفى بر محلى از حلق تا شفتين مقرر شد تا در آفت بعضى از منفعت ديگرها با نصيب باشند و با وجود اين نفع منفعت امر تنفس فى الجمله و اكل و شرب جهت بقاى حيات كه منوط بدهن‌ست بهترين و منافع‌ست و فى الحقيقة دهن در جامعيت منافع بر اكثر اعضا شرف دارد و دهن را با مرى و معده بواسطه وقوع جمله بيك سطح و با دماغ بواسطه غشا و اعصاب با بينى و چشم بواسطهء منفذ نفس مشاركت تمام‌ست و اللّه اعلم و امّا امراض اعضاى دهن و اسباب و معالجات آن طرقيدن لب سبب آن سوء المزاجى بود يابس و اكثر آن از جهت اثر هوا افتد علاج كتيرا در دهن گرفتن و به زبان لعاب آن را پيوسته بر لب و محل ريش شده آن ماليدن نافع بود و همچنين كفكى كه از خيار بادرنگ گيرند بوقت بريدن آن و همديگر سودن و همچنين لعاب اسپغول و بهى ماليدن و جو زدن و هر شب ناف و معده را چرب كردن بروغنى نرم و غذاها چرب و نرم خوردن مفيد بود و پاچه بره نيم شب خوردن بسى نافع آيد و اگر حرارتى و سوزشى با آن باشد كشك جو و اسفناخ با گوشت خروس جوجه مفيد آيد و حفظ آن از هوا بجنبانيدن كاغذ و اشباه آن بر بالاى آن واجب و پوستى كه در اندرون نى مىباشد چسپانيدن نيكو بود بيان مرهمى كه طلا كنند نافع آيد بگيرند اسفيداج از ريز و مازوى كوفته و نرم بيخته و نشاسته گندم و كتيرا نرم سوده و بيخته جمله برابر و در موم روغن گل بسرشند و طلا و بر بالاى آن

--> ( 1 ) تفرق الاتصال ( 2 ) بفتح مصدر ميمى است بمعنى مقصد و مغلب ( 3 ) بفتح اول و كسر راى مهمله و ياى مشدد برون اسير جسمى لحمىست به صورت روده اندرون حلق راه آب و طعام ست آن را بهندى خرخره گويند